هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

ترجمه چند ترانه!

چندتا ترانه از قبل پیدا کرده بودم. ولی دل و دماغ ترجمه نداشتم! وضعیت جیب آدم که خراب باشه. حوصله ی هیچ کاری رو نداره! از طرفی دیدم محتوای آنچنانی هم ندارند. تمام محتواشون، بوسه و بغل و گل دادن و گل گرفتن بود! چیزیکه آدمو بی میل و بی رغیب میکنه به ادامه! ولی باخودم گفتم که تحمل کن تا تموم بشن! بشین به ترجمه و بعدا ویرایش کن.. باور کنید اونقدر حالم بد بود که تایپ یه جمله ی ساده ازم برنمیومد! مغزم کار نمیکرد! ولی با خودم گفتم باید بتونی!

+ جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲ساعت:3:7|نویسنده: علی