هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

خواب پریشون دیدم..

چند شب پیش خونه ی قدیمی مادربزرگو خواب دیدم،خونه ای که کوبیدن و چند طبقه بردن بالا،،، خونه ای که دایی پدرم برای خواهرش ساخته بود که به دوره ی قاجار برمیگشت،،،

من تو اون خونه بزرگ شدم،،، تا سن نوجوانی البته، تو خواب مادربزرگو دیدم،،، حال و هوای غریبی داشت خوابم! همین طور که پامو از پله های زیرزمین پایین میزاشتم،،، حس بدی پیدا کردم،،، زیرزمینی که از کودکی میگفتن جن داره،،، من تو خواب واردش شده بودم!!!

جن نداشت ولی تو عالم خواب با دونستن اون پیشینه اش مو به تنم سیخ میشد!

هم مادربزرگ رفت و فراموش شد و هم از اون خونه کوفتی جن و پری چیزی نموند..! همون بهتر که خاطرات بد بمیرن و برن پی کارشون،،، همیشه از یادآوری اوضاع بد اون دوره در رنج بودم، فقیر بودیم و زندگی به سختی می‌گذشت!

اما اون خوابه، تمام خاطرات بدو تو ذهنم زنده کرد! باهمه ی جزئیاتش! ولی باید فراموش کرد،،، فراموشی نعمت بزرگیه..

+ پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۱ساعت:0:26|نویسنده: علی