هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

جوخه آتش..

دنیا هی لفتش میده،،، این دست و اون دست می‌کنه! خوب زجرت میده... اول میندازدت تو زندان خودش و خوب انگولکت میکنه،،، آزارت میده، بیمارت میکنه،،، دق میده تو رو.. وقت کشی می کنه، اسمشو میزاره زندگی..

اما ایکاش جرات داشت مردونه می ایستاد روبرو و اعتراف می کرد به دشمنی و جوخه ی اعدامشو می‌گرفت، سمت تو و شلیک می کرد و تمام.. میچرخوندت،،، تا لحظه ی آخر...

+ یکشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۱ساعت:4:17|نویسنده: علی