هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

شرمنده ی جوانی ام..

به گذشته فکر می کنم و اینکه الان کجا ایستادم! تمام اتفاقاتی که افتاده و چهره ی آدما از جلوی چشمم زد میشه! از زندگی سیرم! از همه چیز و همه کس متنفر.. از خودم و تمام اونایی که اون گذشته رو باهاشون ساختم.. کاش هیچ وقت نه گذشته ای بود و نه حال و نه آینده ای! کاش این زندگی نبود! کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بودم! دلی داشته باشم که بخواد! دائما ردش کنن! زیر پا بزارنش! و مغزی که فکر کنه! به بدبختی اش! و نه آدم مث منی که وسط زندگی دست و پا بزنه .. زندگی گناه بزرگیه! اما دست ما نبود، الانم دست ما نیست!

+ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰ساعت:1:34|نویسنده: علی