هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

آدم هایی که آدم نبودن.. !

موریانه ها، تمام امید و آرزوی تو رو تیکه پاره و نابود کردن! و سقف آرزوها خراب شد رو سرت! ناباورانه! چشم باز میکنی میبینی که دنیا آواره رو سرت! با خیانت و سکوت! خیانت نزدیکا و دوستا! و سکوت تو یعنی پذیرفتن هرچه هست! هرچه به زیان تو بود بالاخره اتفاق افتاد.. که به خدا قسم هیچ کدوم به حق نبود! آدم ها خوب بلدن آبو گل آلود کنن و ماهی بگیرن! به قامت دوست وارد میشن ولی فکرای کثیفی تو سرشونه! همه نقش بازی میکنن.. و تو وقتی متوجه میشی که کار از کار گذشته! امروز و اینجا که ایستادم، باور پیدا کردم به اینکه هرچه به سر آدم ها میاد حقشونه.. تو نمیدونی از چی حرف میزنم ولی من خوب میدون از کی و چی میگم!

+ چهارشنبه ۸ دی ۱۴۰۰ساعت:22:13|نویسنده: علی