کثافتی به نام بشر ..
گذر زمان شکنجه ست برام! از هر چیزی تو این دنیا بدتره.. این ساعت لعنتی روی دیوار آزارم میده! ساعت چنده؟ امروز چندمه، فردا چندم! همش سوال، و سوال و جواب! مسخره بازاری به اسم زنده گی! که همه توش گیر کردن و دست و پا میزنن! این بی سروته! این بیخود! برای شما فرقی نداره امروز چندمه! نه زمان اهمیتی داره نه هیچ چیز دیگه ای! اصلا نمیدونید چرا زنده اید! فقط مث جونورا می لولید بین هم! آرزو می کردم که روزی برسه که دیگه شب نشه یا شبی که به اونقدر درازا میکشید که هیچ وقت صبح نمیشد! روزی میرسید که هیچ آدمی رو دور و برم نمیدیدم! جایی میرفتم که خلا کامل باشه! تو چه میدونی خلاء کجاست! جایی که هیچ چیز و هیچ کس وجود نداره! آدما این فرومایگان دوپا! که از دهن میخورن و از ک* و * ن میرینن، به حیوون میمونن.. برای این خوردن و ریدن به هر چیزی چنگ میزنن! همو میدرن و پاره پاره میکنن! ولی در ظاهر خودشونو متمدن و متشخص نشون میدن! کمر به نابودی همنوع و غیر همنوع میبندن! ولی کک شونم نمی گزه! میدونم اون روز میرسه، دیر یا زود، ولی اون روز، روز مرگ منم هست! دریغا که تنها گناه ما متولد شدن بود.. دریغا که زندگی حروم شد! افسوس که میشد بهتر از این باشیم و نشدیم.. صد افسوس از اینکه مجبوری زنده ایم..