خاطرات دور ..
یادآوری بعضی خاطرات، میسوزوندم.. یه تیکه از خودم جا مونده اونجا.. این ساعتای لعنتی! چقدر سریع پیش میرن..! هیچ چیز به نفعم نشد.. بریدم واقعا و همه چیزو رها کردم.. شاید حقم این نبود.. ولی این شد که میبینم.. ! تو این جنگل گرفتار اومدیم.. باید سر کنیم.. چه میشه کرد..! حتی در مخیله ام نمی گنجید به اینجا بکشه.. منتظر خبر خوش نیستم.. زندگی همینه دیگه ..
+ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ساعت:4:10|نویسنده: علی