هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

خسته طوری یک روز ابری و نمناک!

خسته ام و انگشتم گاهی از درد و ورم تیر میکشه. امروز رعد و برق شلاقی بود که بین ابرها کوبیده میشد. هیچ سازی دلنشین تر و آرامشبخش تر از صدای رعد و برق از میون عمق توده های سیاه و کبود ابر ندیدم. با اینکه هوا نیمه آفتابی و ابری بود. و بارون هم بارید بود و یخ کرده بود هوا. همش میخوام به وضعیتی که انگشتم گرفته فکر نکنم ولی غیرممکنه! گاهی یه دفعه فشارم بخاطر فکر کردن به اینجور چیزها میفته. و حالم بد میشه ولی فکر و خیالمو می کشم بیرون به زور با پرت کردن حواسم به بعضی کارهاا! ولی خب سرنوشت اینجور خواسته و کاری هم نمیشه کرد. با غصه خوردن تا به حال مشکلی حل نشده! فلاسک چای هم که همیشه کنار منه و بیسکویت! و مثل همیشه کتاب. یک کتاب از هرتز خوندم با عنون دریایی از اشعه که به زبان آلمانی نوشته شده بود. خواستم اینجا ادای دینی بکنم به هرتز و چند خطی از بیوگرافی و نامه ها و یادداشت هاش بنویسم. که قطعا خواهم نوشت. منظورم همون هرتز معروفه! هانریش هرتز!

+ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴ساعت:19:1|نویسنده: علی |