جمعه های دلگیر
امروز خسته بودم و همش خوابیدم! جوریکه مامان اومد بالا سرم نشست. با لحنی دلسوزانه و گفت: علی زنده ای! طفلی نگرانم شده بود. بیدار که شدم ناهار خوردم و بعد چایی بار گذاشتم و اینجوری بود که روزم به آخر رسید.
+ شنبه ۱۵ دی ۱۴۰۳ساعت:0:7|نویسنده: علی