هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

وقتی همه خواب اند!

صدای خروپف بابا میاد. مث همیشه خروپفش هواست. به طرف آشپزخونه میرم تا کتری رو پر از آب کنم و روی اجاق گاز بزارم. بعد از پر کردن کتری روی گاز می زارم و کبریت میکشم. بعد فلاسک چای کنار دستمو میشورم تا برای دم کردن چای آماده باشه! لامپ آشپزخونه رو خاموش میکنم و میام بیرون. سر درد ولم نمیکنه. میام میشینم پای کامپیوتر و کتاب هام و یک کمی سرچ میکنم. بعد از چند دقیقه صدای سوت کشیدن بخار آب میاد. فلاسک چای رو پر از آب داغ میکنم و چای خشک هم میریزم اون تو و میام میشینم.

یک کمی امشب دلم گرفته! به گذشته فکر می کنم. گذشته ای که ول کن نیست. به آدم ها و اتفاقات همین جوری میاد تو کله ام. دلم یه نخ سیگار میخواد اونم بعد از چند ماه. شاید شش ماه دقیقا نمیدونم. سیگاری نیستم! و خوب میدونم سیگار ضرر داره. ولی دلم لک زده برای یک نخ سیگار! دلم گرفته! آخخخ!

+ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳ساعت:2:47|نویسنده: علی |