وقتی همه خواب اند!
صدای خروپف بابا میاد. مث همیشه خروپفش هواست. به طرف آشپزخونه میرم تا کتری رو پر از آب کنم و روی اجاق گاز بزارم. بعد از پر کردن کتری روی گاز می زارم و کبریت میکشم. بعد فلاسک چای کنار دستمو میشورم تا برای دم کردن چای آماده باشه! لامپ آشپزخونه رو خاموش میکنم و میام بیرون. سر درد ولم نمیکنه. میام میشینم پای کامپیوتر و کتاب هام و یک کمی سرچ میکنم. بعد از چند دقیقه صدای سوت کشیدن بخار آب میاد. فلاسک چای رو پر از آب داغ میکنم و چای خشک هم میریزم اون تو و میام میشینم.
یک کمی امشب دلم گرفته! به گذشته فکر می کنم. گذشته ای که ول کن نیست. به آدم ها و اتفاقات همین جوری میاد تو کله ام. دلم یه نخ سیگار میخواد اونم بعد از چند ماه. شاید شش ماه دقیقا نمیدونم. سیگاری نیستم! و خوب میدونم سیگار ضرر داره. ولی دلم لک زده برای یک نخ سیگار! دلم گرفته! آخخخ!