هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

بلاگفا یا اینستا مسئله این است؟

نوشتن اینجا رو بیشتر ترجیح میدم.. با وجودیکه بوی خاک گور میده! اینجا که میام نفس نفس میزنم! دلیلشو نمیدونم ولی همین طوره! اینستا جلو چشم همه نمیشه از درونیاتم به راحتی حرف بزنم! باید نقش بازی کنم.. نقش کسی که نیستم.. و همین آزارم میده! اینجا هم نمیشه حرف زد! همینه که دلم میخواد منفجر بشه! بزار منفجر بشه ولی نگه چی توش میگذره! اونم جلوی آدم هایی که میشناسیم..

                   

+ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰ساعت:4:36|نویسنده: علی


شرمنده ی جوانی ام..

به گذشته فکر می کنم و اینکه الان کجا ایستادم! تمام اتفاقاتی که افتاده و چهره ی آدما از جلوی چشمم زد میشه! از زندگی سیرم! از همه چیز و همه کس متنفر.. از خودم و تمام اونایی که اون گذشته رو باهاشون ساختم.. کاش هیچ وقت نه گذشته ای بود و نه حال و نه آینده ای! کاش این زندگی نبود! کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بودم! دلی داشته باشم که بخواد! دائما ردش کنن! زیر پا بزارنش! و مغزی که فکر کنه! به بدبختی اش! و نه آدم مث منی که وسط زندگی دست و پا بزنه .. زندگی گناه بزرگیه! اما دست ما نبود، الانم دست ما نیست!

+ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰ساعت:1:34|نویسنده: علی


مرگ..

بزرگ ترین ترس زندگیم اینه که تو تنهایی بمیرم.. تنهایی نداشتن آدم ها نیست! وجودم پر شده از ترس و نگرانی.. تنهایی یعنی باند نداشته باشی، زندگی و هستی ات به یغما بره.. عمر و جوونیت به هدر بره.. و تو چه میدونی حروم شدن یعنی چی!

 

+ یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۰ساعت:20:45|نویسنده: علی


سکوت می‌کنم!

سکوت می‌کنم فقط، تو همه چیزو می‌دونی! خوبم می‌دونی! ولی گذاشتی به اینجا برسم.. بد کردی.. !

+ شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰ساعت:20:19|نویسنده: علی


بیداری..!

بیداری از نظر من مفهوم و معنای دیگه ای داره! بیداری یعنی هوشیاری و اینکه بفهمی تو هر لحظه از زندگی چه کاری انجام بدی که درسته، زیان نبینی و اوضاع زندگیت روبراه بشه! بیداری یعنی حواست جمع باشه، چی میگی؟ چه میکنی؟ به کی میگی؟ چی باید بخوری الان؟ چی باید بپوشی؟ چی ببینی؟ چی بخوای؟ خدایا منو بیدار کن ازین خوابی که می‌دونم و میشناسم اش و سالهاست درگیرش هستم! فقط تو میتونی منو هشیار کنی! نجاتم بده.. فقط تو می تونی! زمان همین طور داره می‌ره و من هنوز خوابم!

+ جمعه ۲۲ بهمن ۱۴۰۰ساعت:2:15|نویسنده: علی


قاعده ی زندگی..

تو باید تحمل کنی و هیچی نگی! اما نمیشه! سکوت تو یک جایی و به شکلی بدتر بروز می کنه! باید خودتو خوب نشون بدی! که نکنه دیگران فکر بدی بکنن! باید بگذری از خودت... و این رنج آورین کار دنیاست! دردی ته قلب جمع میشه! درد که کشنده ست! نمیدونی کجا و چجور نشونش بدی! ظلم هایی که بهت میشه گاهی اونقدر بزرگه که نمیتونی حتی بگی! یا تلافی کنی! مجبوری تحمل کنی! نکنه کاری کنی که باز به ضرر تو تموم بشه! و این کار مرگ تو رو جلو میندازه! اونا هم همینو میخوان! تو نباشی! زمان جلو میره و تو درجا میزنی! تو شایسته بودی! شایسته هستی! ولی نمیزارن! اون حیوونا! حیوونا هستن تا، به خواسته ات نرسی! هستن تا نابودت کنن! ولی هیچ وقت به زبون نمیارن اینو.. اما با حرفاشون.. با حرکاتشون.. تو رو به سمتی میبرن که نمیخوای! هستن تا زندگیتو به کامت زهر کنن! پدرتو دربیارن.. از هستی بندازنت! در یه کلام، هستن تا بکشنت! تو باید کشته بشی تا اونا بمونن! نباشی و اونا باشن! این حقیقت رو هیچ وقت نمیگن ولی یک جایی ته ذهنشون برای تو نقشه میکشن!

+ جمعه ۲۲ بهمن ۱۴۰۰ساعت:0:27|نویسنده: علی


دل من، ای دل من!

سخته بفهمی حرفایی که میزنی فقط خودت میفهمی و بس! بازهم دنیا داره کوچک تر و کوچک تر میشه به اندازه ی قلبی که فقط تو میشناسیش.. من به هیچکس بدهکار نیستم جز به قلب خودم! قلبی که درد عالم می‌ریزه توش بسکه حرف ناگفته مونده!ای همه حرفایی ناگفته بیرون بیایید، بزارید زنده بمونم.. من هنوز نفس میکشم، هنوز فرصت دارم.. زنده ام، نزارید همه فرصت ها از دست برن.. دل من، ای دل من.. 

+ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰ساعت:0:29|نویسنده: علی


نفرین شده!

طلسم شده دلم، زندگی به غم امر کرده،

                       به بی رحمانه ترین شکل به دل اش بتازید که از پا دربیاد!

تا آخرش بسوزونیدش..

جوریکه بوی سوختن خودشو احساس کنه..

 

 

+ سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۰ساعت:3:50|نویسنده: علی


وقتی دنیات هم قد لباس تنت میشه!

دنیا روز به روز کوچک تر و کوچک تر شد، دقیقا از وقتی رفته رفته با واقعیت آدم های دور و برم آشنا شدم! چقدر تنگناهای نفس‌گیر دلمو چلوندن! چقدر عذاب کشیدم! رفتم و رفتم! زمان سپری شد بیهوده! نرسیدم به هیچی! من خواستم و نرسیدم! اما  رفته رفته تنهاتر شدم! بین اینهمه آدم.. تنهایی حاصل فهمیدن دوری آدم هاست از هم! چقدر ما از هم دوریم! غریبه و آشنا هم ندارد! همه یکجورایی غریبه ان! چیزهایی که خواستم، کسایی که دوست داشتم! آدم های که حتی لایق خواستن نبودن! از اون آدما رو قلب من بار سنگین حسرت موند! چقدر سنگینه رو دلم! من به قلبم بدهکارم.. ببخش منو بخاطر تمام نامردی و نامردمی که در حق ات شده! همه رفتن، همه میرن! همه ی آدم هایی که آدم نبودن! آدم های که کاش هیچ وقت نبودن.. هیچ وقت نمیومدن‌.. آدم ها نگاهشون به هم کاسب کارانه است! کار و کاسبی رونق بگیره میزارن و میرن ..

                                                                

                                                                             ( دلی دارم پر از خون.. )

 

+ یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۰ساعت:2:33|نویسنده: علی


سه وعده..

فراموش نکن، هر روز باید سه وعده غم بخوری،

هر روز به موقع..

صبح و ظهر و شب!

 

+ جمعه ۱۵ بهمن ۱۴۰۰ساعت:0:13|نویسنده: علی


یه دل تنگ..

دل تنگ و نفس تنگ بخاطر دوریه! چقدر دوریم ما.. دوری از آدم هایی، که نفسشون گرمت می‌کنه!اما آدم ها عادت کردن خودشونو دریغ کنن.. آدمایی که دیگه آدم نیستن! بسکه ظلم کردن! آسمون رحمتشو دریغ کرد از ما...

+ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۰ساعت:23:26|نویسنده: علی


زیر بار زندگی..

کاش بودی و حرف می‌زدیم! بعضی آدما جایگزین ندارن! عجیبه یاد کسی بیفتی که خواسته یا ناخواسته، مستقیم یا غیرمستقیم نابودت کرده! بیشتر از اونی که خیال می‌کردی! ولی تو هنوز به یادشی! وقتی تو رو غریبه میدونست! امان از نقش بازی کردن! آدما ازهم خسته میشن اگه حرفی برای گفتن نداشته باشن! 

.

.

همه ی آدما قدرتشونو از یه جایی میگیرن! جایی به جز از خودشون.. هیچ آدمی نمیتونه متکی به خودش باشه، جز یه نفر.. فقط خدا..!ی

.

اما به جز خدا، آدمایی که سعی کنن بار زندگی رو تنها به دوش بکشن، بالآخره زیر بار له میشن! و صدای این شکستن، صدای این شکستن شنیده میشه!

+ جمعه ۸ بهمن ۱۴۰۰ساعت:1:24|نویسنده: علی


تنهای تنها!

آدما همش پی دزدی ان! یعنی ذاتا دزدن! بو میکشن ببینن چی هستی؟ کی هستی؟ چی داری؟ نزدیک بشن یا نشن؟ ولی به محض رسیدن به خواسته شون ول میکنن و میرن.. کافیه که خودت باشی! تنهات میزارن با بدبختی! بدبختی! که مسببش خودشونن.. نه دیگری! آدما ذاتا بی شرم ان!

+ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰ساعت:0:39|نویسنده: علی


وقتی خون از تن زندگی جاری شد..

تویی که از دل من خبرداری، دلمو به تو سپردمش.. خودت آرومش کن.. اینهمه زخم زدن، تحمل کردم! از زخم ها خون جاری شد! تا میتونست خون از تن زندگی رفت! خون قوت زندگی ما بود! رگها از خون خالی شد! بی رمق شدیم! از پا افتادیم..!

دلم چقدر صبوری کرد و هیچی نگفت! میدونست گفتنش بی ثمره! سکوت کرد! خاک بر سر دنیا! دیگه طاقتش سراومده بود! چشم رو زندگی بست! کاری که براش از مرگ بدتر بود! فریاد میزد، من هنوز نفس می‌کشم! هنوز زنده ام.. دنیا ناشنوا بود! چشماش کور بود!

+ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰ساعت:2:22|نویسنده: علی


تلخی من..

تنهایی، بی اعتمادی، پرخاشگری و تلخی حاصل رنجیه که از رابطه باقی میمونه!

+ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰ساعت:22:57|نویسنده: علی


بسوز..!

دو بدشانسی که یه آدم می‌تونه بیاره، اول نزدیکای آدم نادون و نفهم باشن و به ظاهر دوستات زرنگ..! داستان  وقتی تکمیل میشه که خودتم خر و ساده باشی! دیگه کار تو تمومه! برو بمیر! که زندگیت جهنمه! هر نفس ات عذاب! بسوز که حقت همینه! اونا تو رو میسوزونن تا خودشون گرم بشن..! اون وقته که جاشون امنه و راحت! این مردم نانجیب اینجورین..

+ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰ساعت:22:51|نویسنده: علی


دِل...

وقتشه دلم زیر فشار غم و درد منفجر بشه،

هزار تیکه بشه! تو بگو چه طور تحمل کنیم؟ 

+ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰ساعت:1:10|نویسنده: علی