هنوز با همه دَردم امید درمان است

تمام، ناتمام من

طَعم خرمالو

دیشب زود خوابیدم. ساعت حدودای ده الی یازد شب بود. تا جایی که تونستم پرینت گرفتم از برگه هام. مثل دیوونه افتادم به جون برگه ها. خسته بودم و خود به خود خوابم بُرد. اصلا نفهمیدم کی خوابم بُرده بود. همونجای اتاق که بودم بالش انداختم زیر سرم و دراز کشیدم و پتو انداختم روی خودم و خوابیدم. امروز صبح از خواب بیدار که شدم، هوا ابری بود و دمای هوا هم تقریبا پاییزی شده بود. خنک شده هوا دیگه! و فاز تابستونی نداره!

دست و صورتمو شستم و اومدم که تو آشپزخونه صبحانه رو آماده کنم.

در یخچال رو که باز کردم. تو یخچال مثل هر روز پر از میوه بود. کنار ظرف شیشه ای پنیر و خرما. پر از میوه های پاییزی مثل نارنگی، سیب درختی زرد و خرمالو. از هر کدوم یکی بود و همه هم سهمیه من بود! خرمالو میوه ی وسوسه انگیزیه و نمیشه ازش گذشت! ولی گفتم بزارم تو بشقاب سرامیکی و همین طور نگاش کنم.

نگاه کردن و نخوردنش هم برای من دنیای جالبی داره. خرمالو جنبه ی هنری داره برای من. هم رنگش و هم هندسه اش. البته قبلش تو فریزر گذاشتم تا به دمای پایین صفر درجه سانتیگراد برسه. میوه ای که، رنگ نارنجی عحیبی داره. خرمالو مثل میوه های دیگه نیست. هم طعم اش، هم پوست و گوشته اش! خیلی زود آب میشه. سیب درختی رو تقریبا هر روز هفته مصرف می کنیم. یک دو و یا حتی بیشتر از این ها.

دیروزم که جمعه بود و با صدای آبمیوه گیری بابا از خواب پریدم. از همون آبمیوه گیری های نارنجی رنگ قدیمی! که از قدیم الایام بوده تو خونه هامون. بابا در حال گرفتن آب سیب هایی بود که خریده بود. سیب درختی های قرمز رو تو سینی بزرگ انداخته بود و همین طور قاچ می کرد و تو آبمیوه گیری مینداخت. بیست کیلویی سیب درختی رو یکجا با هم آب گرفته بود! متحیر مونده بودم که همه سیب درختی ها رو باهم آب گرفت و تموم کرد!


برچسب‌ها: روزنوشت
+ شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ساعت:13:13|نویسنده: علی