دانته آلیگیری/تجربیات زیسته بشر
با تجربه درخواهی یافت که نانِ دیگران چه طَعم شوری دارد و بالا و پایین رفتن از پله های دیگران چه مسیر دشواری است.
- دانته آلیگیری
تمام، ناتمام من
با تجربه درخواهی یافت که نانِ دیگران چه طَعم شوری دارد و بالا و پایین رفتن از پله های دیگران چه مسیر دشواری است.
- دانته آلیگیری
دیشب تا دمدمای صبح بارون بارید. و از شیشه ی نورگیر اتاق میشد صدای شُرشُر بارون رو شنید. غازهایی که آوردن، توی حیاط گذاشتن هم بیقراری می کردن و همش سروصدا می کردن. اینقدر غذا می خورن این موجودات که نگو! دیشب رو زیر بارون مونده بودن. و از توی حیاط صداشون تو تمام خونه پیچیده بود. اما من انگار تو حالتی بین خواب و بیداری بودم و حس می کردم بارون میاد.
تا صبح یه خواب راحت نداشتم. انگارکه فقط دراز کشیدم ولی بیدارم! به پهلو خوابیده بودم و هی پهلومو تغییر می دادم! تو خواب صداها رو چند برابر حد معمول می شنیدم. صدای بارون، صدای برخورد پاهام با کتاب های کنارم، حتی صدای برخورد دست هام با زمین رو می شنیدم!
کف حیاط پر از گل و لای بارون شب گذشته بود و برگ درخت ها روی زمین رو پوشونده بود. باد تندی می وزید و توی درخت های کوچه میپیجید و شاخه و برگ درخت ها رو پریشون کرده بود. چقدر این صحنه برام رویایی. همون قدر که تو شب و تاریکی پیچیدن باد تو شاخ و برگ درخت ها وحشت آور! اما تو طول روز دلنشین و خیال انگیز.
تو خیابون بودم که دختر بچه های مدرسه ای کیف به دست که احتمالا هم مقطع ابتدایی بودن در حال عبور بودن که یهو صدای انفجار شنیده شد. دختر بچه ها شروع کردن به جیغ کشیدن. پشت سرهم و چندین بار جیغ کشیدن. منم ترسیده بودم و ضربان قلبم بالا رفت!
اول فکر کردم جایی همون حوالی رو بمباران کردن و جنگ شروع شده یا که ارتش در حال منهدم کردن بمب های عمل نکرده ی آمریکاییه! چون تقریبا روزانه چندتا انفجار داریم. نمیدونم چندتا بمب انداختن که چندین ماه بعد از جنگ هم انفجار داریم! ولی کمی که گذشت، فهمیدم صاعقه خورده تو یکی از خیابون های نزدیکمون. بعد هم که اوضاع خیابون عادی و آرام شد و رهگذرها کم کم عبور کردن و به راهشون ادامه دادن.
شما باید تصویر ذهنی خوبی از آنچه خلق میکنید داشته باشید، سپس، اگر این چیز مرده باشد، آن را با بدن خودتان پر میکنید. دادن گوشت و پوست خودتان به داستانهایتان همیشه آنها را قویتر هم میکند.
― کالینا دونچوا
من یاد گرفتم که چطور خودمو بازسازی کنم. زیر شدیدترین ضربات هم دوام آوردم و زنده بیرون اومدم. هر وقت که پایین افتادم از پله ای، گام های بلندتری برداشتم و بالاتر رفتم.
از وقتی لب تاب خریدم. از ده سال قبل تا به امروز چند ده گیگ مقاله تو درایوم هست. احتمالا هشتاد گیگ یا که بیشتر. چندین ساله اونجا خاک میخورن و هر روز هم بهشون اضافه کردم و نخوندمشون. یه خوره هست که به جون آدم میفته و وادارت میکنه هی کتاب دانلود کنی. ولی خوندن تمام اون صفحات عملا غیرممکنه. ولی خب من آدم کارهای غیرممکن هستم و راهمو پیدا کردم. غیرممکن هم ممکن است.

خوانندگان کتاب بسیارند؛ اما متفکران کمیاباند.
- هریت مارتینو
نور خورشید که به زمین می تابه یک لایه ی آبی رنگ بالای جو زمین ایجاد میشه. در همون لایه ی آبی رنگ ابرهای پنبه ای سفید و خاکستری و گاهی تیره ایجاد میشن. لایه ی آبی رنگی که پایینش روشنه و تمام آدم ها و موجودات زنده ی دیگه اونجا در حال زندگی هستن. من و شما و خونه هامون و محل کار و محل تحصیلمون و تمام خاطراتمون اون پایین ساخته شدن، پایین لایه آبی رنگ! و درست در بالای اون لایه ی روشن و آبی رنگ، تاریکی مطلق وجود داره! تاریکی که تا بی نهایت ادامه داره. اما به وقت شب اون لایه ی آبی رنگ برداشته میشه و ما رو با حقیقت آسمون روبرو میکنه.
هر شب که به آسمون نگاه می کنم و یک چراغ بزرگ و روشن می بینم و اون تنها قمر زمین یا کره ی ماه ئه! ماه ئی که نورش به رنگ های مختلفی درمیاد. گاهی به رنگ سفید، گاهی به رنگ کرم و گاهی به رنگ بنفش و گاهی قهوه ای روشن. اما پیش از طلوع خورشید یک لایه ی چند رنگ ایجاد میشه. از بالا به پایین به رنگ های سورمه ای، نیلی، آبی، آبی روشن، زرد و در آخر هم رنگ قرمز. حتی وقت غروب هم همون رنگ ها تو اُفق ظاهر میشن. چقدر زیاد به این صحنه نگاه کردم. به تعداد روزهایی که گذروندم و هیچ وقت هم از دیدنش سیر نشدم.
قبل از جنگ، سریال ندای دل رو از تلوبیون تماشا می کردم. سریال خوبی بود و داستان قشنگی هم داشت. بیشتر بازی، بازیگرانی مثل پاسکال هاتون، مارتین کامینز، کاوان اسمیت، جک واگنر، لوری لافلین رو دوست داشتم. ولی با شروع روزهای اولیه جنگ، دیگه سریال از تلویزیون پخش نشد! و حالم گرفته شد. اونقدر که از قطع سریال ندای دل ضربه خوردم از بمباران اول صبح نخوردم. انگار که دنیا تموم شده باشه! برای خودمم عجیب بود. و بعد از دوران جنگ هم دیگه پخش نشد.
دیشب زود خوابیدم. ساعت حدودای ده الی یازد شب بود. تا جایی که تونستم پرینت گرفتم از برگه هام. مثل دیوونه افتادم به جون برگه ها. خسته بودم و خود به خود خوابم بُرد. اصلا نفهمیدم کی خوابم بُرده بود. همونجای اتاق که بودم بالش انداختم زیر سرم و دراز کشیدم و پتو انداختم روی خودم و خوابیدم. امروز صبح از خواب بیدار که شدم، هوا ابری بود و دمای هوا هم تقریبا پاییزی شده بود. خنک شده هوا دیگه! و فاز تابستونی نداره!
دست و صورتمو شستم و اومدم که تو آشپزخونه صبحانه رو آماده کنم.
در یخچال رو که باز کردم. تو یخچال مثل هر روز پر از میوه بود. کنار ظرف شیشه ای پنیر و خرما. پر از میوه های پاییزی مثل نارنگی، سیب درختی زرد و خرمالو. از هر کدوم یکی بود و همه هم سهمیه من بود! خرمالو میوه ی وسوسه انگیزیه و نمیشه ازش گذشت! ولی گفتم بزارم تو بشقاب سرامیکی و همین طور نگاش کنم.
نگاه کردن و نخوردنش هم برای من دنیای جالبی داره. خرمالو جنبه ی هنری داره برای من. هم رنگش و هم هندسه اش. البته قبلش تو فریزر گذاشتم تا به دمای پایین صفر درجه سانتیگراد برسه. میوه ای که، رنگ نارنجی عحیبی داره. خرمالو مثل میوه های دیگه نیست. هم طعم اش، هم پوست و گوشته اش! خیلی زود آب میشه. سیب درختی رو تقریبا هر روز هفته مصرف می کنیم. یک دو و یا حتی بیشتر از این ها.
دیروزم که جمعه بود و با صدای آبمیوه گیری بابا از خواب پریدم. از همون آبمیوه گیری های نارنجی رنگ قدیمی! که از قدیم الایام بوده تو خونه هامون. بابا در حال گرفتن آب سیب هایی بود که خریده بود. سیب درختی های قرمز رو تو سینی بزرگ انداخته بود و همین طور قاچ می کرد و تو آبمیوه گیری مینداخت. بیست کیلویی سیب درختی رو یکجا با هم آب گرفته بود! متحیر مونده بودم که همه سیب درختی ها رو باهم آب گرفت و تموم کرد!